حكيم زجاجى
92
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
تو كار مرا اندر اين خانه ساز * بريز از دلم خون ، و ليكن به راز « 1 » ز تلبيس او گشت آگاه مير * به دو گفت كاى ناكس كند وير تو در بند آهن گرفتار و زار * كنى مكر با من زهى كاروبار 145 در اين يك سخن بود آن شيرمرد * مؤذن « 2 » نماز دگر بانگ كرد چو عبد الملك بانگ مؤذن شنيد * بهسوى برادر يكى بنگريد به عبد العزيز سرافراز گفت * كه اين شخص را سر ببر در نهفت چو من بازگردم همى « 3 » از نماز * بهزودى تو كار بداختر بساز چو عبد الملك شد به جامع درون * بيامد سرافراز جوياى خون 150 چو شمشير كين بركشيد از نيام * بر عمر شد مرد جويندهكام به دو عمر گفت اى سرافراز مرد * يك امروز از كشتن من بگرد « 4 » بمان تا كسى ديگر آيد برم * بيندازد از تن به زارى « 5 » سرم ز گفتار او مرد را دل بسوخت * رخش همچو شمع از عنا برفروخت از آن نامور دست كوتاه كرد * روان را سوى روشنى [ راه ] كرد 155 چو عبد الملك رفت بيرون چو دود * بدان جايگه عمر با او نبود غلامان برفتند شيب و فراز * به يحيى بگفتند از آن حال باز كه عبد الملك عمر را كرد بند * مبادا كه او را رساند گزند سرافراز يحيى همان [ دم ] سوار * شد و برد با خويش مردى هزار سرافراز يحيى به جامع شتافت * ز كينه به دندان زمين مىشكافت 160 بدآن لحظه عبد الملك در نماز * ببريد از بيم آن سرفراز بيامد به نزديك يحيى به مهر * به دو گفت آنگه كه بگشاد [ چهر ] چه بودست گفتا ، برادر كجاست * پراكنده كم گوى مىگوى راست [ به دو گفت ] دلشاد در خان من * نشسته به نزديك جانان من برو زودش اكنون به بيرون فرست * وگر نى سر خويش در خون فرست 165 بگفتا همين دم فرستم برت * چرا شد از اينگونه مغز سرت به جامع درون رفت در [ را ] ببست * سرافراز يحيى برآورد دست
--> ( 1 ) بذار ( 2 ) موزن ( 3 ) يكى ( 4 ) مگرد ( 5 ) بذارى